ديشب كه صحبتهای دو تا خانم رهگذر در مورد حسادت شهریوریها و گستاخی خردادیها رو شنیدم، دلم خواست همون لحظه یکجا تموم کتابهای روانشناسی و فلسفی کتابخونم رو از پهنا بکوبونم تو دهنشون.
برچسب:
نویسنده: زهرا موسویپور
اين عكس رو يادت مياد؟ همون شبه كه شام رو با هم بوديم، تو روبهروی من نشسته بودی و ازت عکس گرفتم، همون که بعدش اومدم کنارت نشستم، یادت میاد؟ دلم میخواست که تو همین عکس میموندیم و تا ابد نگات میکردم.
برچسب:
نویسنده: زهرا موسویپور
برچسب:
نویسنده: زهرا موسویپور
لعنت بر شهرى كه زن در آن امنيت ندارد و خواب را از چشمانش میدزدد؛ اعتمادى بين مردمانش نيست و اصل بر حرامزادگيست. شهرى كه عشق را نمیفهمد، انتظار را نمیشناسد و غيرت را با الفباى جوانمردى تعريف نمیكند. ماشينهاى مسافربرش در روز روشن به تاريکترين و ناامنترين مكانهای شهر تبديل میشوند و مثل بختک زبان اعتراض را خفه میكنند. شهرى كه خيابان و شریانهايش به همين فجايع مسموم است و هر روز بر تعداد ضحاكان چشمزالويش اضافه میشود. لعنت بر شهرى كه ما ساختيم.
برچسب:
نویسنده: زهرا موسویپور
الان يک آقا در مترو کنارم نشسته و با جدیت دارد سرانه مطالعهی کشور را افزایش میدهد! من واقعا نمیفهمم که چرا همیشه در آموزش ناقص عمل میکنیم؟ آیا مطالعه یا کتاب خواندن به این معناست که کتاب «فوت و فن ثروتمند شدن در ۲۸ دقیقه» را بخوانیم؟ چرا در اکثر اوقات محتوای ناب و روشمند در اختیار عموم قرار نمیگیرد؟ به نظرم صد سال کتاب نخواندن میارزد به یک بار کتاب بد خواندن.
برچسب:
نویسنده: زهرا موسویپور